به خانه مي رفت با كيف و با كلاهي كه بر هوا بود چيزي دزديدي ؟ مادرش پرسيد دعوا كردي باز؟ پدرش گفت و برادرش كيفش را زير و رو مي كرد به دنبال آن چيز كه در دل پنهان كرده بود تنها مادربزرگش ديد گل سرخي را در دست فشرده كتاب هندسه اش و خنديده بود.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 13:44 توسط علی سیفی
|
دیگه از آدمای دپرس حالم بهم میخوره آدمای کس خل این دنیا اززش ناراحت بودن رو نداره به قول شکسپیر اگه اشتباه نکنم کسی که ارزش همچین چیزی رو داشته باشه باعث ناراحتی تو نمیشه پی نوشت: مقصود کلاً "دنیا" بود.
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 14:51 توسط علی سیفی
|
باورهایم را خط نزن شاید هنوز بزرگ نشده ای برای رسیدن به خوشبختی اصلا اگر هم از من بزرگتر باشی قیافه ات به ادمهای حسابی نمیخورد من از همینجا فریاد میزنم دنبال من نیا میخواهم تنها باشم چرا دنبال تمام سایه های من میگردی؟ اینجا من ایستاده ام تا برسی افسوس............ من اینجا تنهای تنها نشسته ام
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 21:5 توسط علی سیفی
|
توی این روزها توی این شبا و روزایی که میگذره؟ کسی هست که بخواد گریه کنه؟ کسی هست که بغض کرده باشه؟ اصلا کسی هست که دلش واسه یکی دیگه تنگ شده باشه؟ شاید یکی مثل من دلش وسه خودش تنگ شده باشه؟ اما روش نشه به کسی بگه؟
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 21:4 توسط علی سیفی
|
سیگارُ سیب!!!! یکیش بدون سیب دومیش با سیب اصلا حال نداد پی نوشت: معمولا گه کاریام رو جائی نمینویسم ولی نمیدونم چرا نوشتم پی نوشت: حال نداد چون آوردم بالا پی نوشت: تصمیم گرفتم دوتای دیگش رو ماچاله کنم ولی نکردم شاید به خاطر این باشه که تصمیمام لحظه ای هست, شاید هنوز بزرگ نشدم، بگذارید بچه بمانم....
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 21:2 توسط علی سیفی
|