جدیدا دلم خیلی دلم واسه خودم میسوزه
آخه هرکاری میکنم خیلی غریب هست
خودم و خودم
خدا هم اون دورتر وایساده داره نگام میکنه
حسش میکنم
دارم میرم یه جایی نزدیک ولی خیلی دور هست
واسم دعا کنید
همین
میسی
2 نوشته شده در تاریخ دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 توسط علی سیفی |
واقعا بعضی وقتها دیدین که آدم میخواد بشه ولی نمیشه
خوب چیکارش میشه کرد؟
هرچی میخوای بگو ببینم تو ام میتونی کاری از پیش ببری؟
پینوشت1: واقعا حرف مهران مدیری تو مرد 1000 و 2000 چهره درست بود.
پی نوشت 2: لا مذهب(لامصب), نمیدونم خدا چی به این جنس مخالف دادی که . .. . واقعا آدم نمیتونه نک....
2 نوشته شده در تاریخ چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 توسط علی سیفی |
عادت می کنیم
گمانم ايرادی نداشته باشد نوشتهای فقط برای فقط يک نفر نوشته شود. حالا من ته دل بگويم برسد به دستش، هزار بار هم بگويم، نمیرسد که...
قضيه همان اين نيز بگذرد است که همه میگويند. قرار بود بگذرد، نگذشت...
خيال من برای خودش میبافد که اگر بود، اين را آنجا میگذاشت، برای اين عصبانی میشد، برای آن ذوق میکرد...
حين پيادهرویهای طولانی که اين روزها زياد میروم انگار دنيا داد میزند جايت خاليست. دلم میخواست تنها نمیديدم، تنها نمیگشتم. من عادت کردم به با تو ذوق کردن، با تو ديدن که تمام آن قارهی کهنه را با هم گشته بوديم. همسفری خوبی بودم؟ نه گمانم...
يادت هست يکبار گفتم اگر شد و خواستی بيايی؟ مانتوئی را که من دوست دارم بپوش؟ هيچوقت نگفتم که نفهميدم يک چنين حرفی را چرا زدم. خودت میدانی من آدم اين حرفها نيستم. ولی آن لحظه دلم خواست بگويم و گفتم و هيچوقت فکر نکردم عجب خبطی. چيز ديگری را هم نگفتم. وقتی گفتی چرا که نه، فکر کردم دنيا را بهام دادهاند. ولی آخرش نپوشیدی...
آمدنت راحت بود، قرار بود بيايی همين شهر، همين دانشگاه.
هيچوقت جرأت نکردم بگويم نرو. شايد هزار بار پيش خودم گفتم.
فکر کردم اگر بخواهد نمیرود، به حرف من نيست. حالا زياد فکر میکنم که کاش گفته بودم.
هرچند میدانم باز هم میرفتی...
چند ماه پيش فکرم را عوض کردی و آمدی نزديکتر. از آن موقع هزار بار يک نامهی يک خطی نوشتم: «چقدر نزديک شدی.» و هر شب نفرستادم...
امشب هم آن پسر را ديدم. در همين گوشه و پناه هایی که میرويم مینويسيم زندگیمان بر چه منوال است که لعنت به همهشان که قرار است هميشه يادت بياندازند که زندگی برای تو نايستاده، حتی اگر برای من ايستاده است... آن پسری که دستش دور گردنت بود را با کنجکاوی نگاه کردم، آدم معقولی به نظر میآمد. جای من نشسته بود به خيالم. نمیدانم چرا صدايم لرزيد. دروغ میگويم، خوب میدانم. ولی مگر فرقی دارد...
نمیدانم من که هميشه راحت میگفتم دوست دارم چرا هيچوقت به تو نگفتم چه دوستت دارم، چه آن وقت که نمیدانستم، چه آن وقت که میدانستم. حالا هم که دير است، خيلی دير.
پی نوشت: دیگر هیچ چیز مهم نیس
پی نوشت:این را همینطوری نوشتم, هرفکری میخواید بکنید اینجا لااقل میتونید آزاد بیندیشید....
اینو میخواستم بذارم اینجا ولی حسش نیست نرم افزاراشو نصب کنم
به هرجهت دیگه حس وب نوشتن ندارم
فعلا تا بعد ببینم دنیا ی پیش میاد
2 نوشته شده در تاریخ چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 توسط علی سیفی |
سلام!!!
خیلی وقت هست دارم خودم رو تست میکنم ببینم که سنگ شدم یا نه
ولی اصلا نمیتونم به کسی فکر کنم
خیلی سعی کردم ولی ....
خوب نشد تقصیر من چیه ؟
فقط مثل اینکه فهمیدم چطوری میتونم از تنها بودن خودم لذت ببرم
واسه همین نمیخوام خودم رو اسیر کسی بکنم
2 نوشته شده در تاریخ جمعه بیست و ششم مهر 1387 توسط علی سیفی |
سلام
دیروز از اون روزا بود که میدونستم چه مرگم هست
دلم میخواست با یکی حرف بزنم
به 5 نفر زنگ زدم اما هیچکدوم یا وقت نداشتن یا حوصله
به آخرین نفر که زنگ زدم پشیمون شدم از اینکه به همون نفر اولی هم زنگ زدم
اما خوب؟ چی کارش میشه کرد !
با همین اشتباها میشه دیگه اشتباه نکرد . .. .
مقصودم از حرف زدن با کسی این بود که نخوام براش درد دل کنم
فقط بهم انرژی مثبت تزریق کنه همین !!!
نه اینکه بخواد با من هم مسیر بشه
فقط موج مثبت انرژی مثبت
همین!
قشنگ ترین لحظه از زندگی لحظه ای هست که یکی با عقایدت هم عقیده باشه
دیروز اخر مامانم با من هم عقیده شد
اینکه هر وقت به کسی نیاز داری هیچ کس نیست
با پیاده روی آروم میشم.
پی نوشت: از یه اخلاق خودم خوشم میاد که هیج کس نمیتونه با موج منفی هاش تو تصمیمام خللی ایجاد کنه آفرین به خودم d:
2 نوشته شده در تاریخ شنبه شانزدهم شهریور 1387 توسط علی سیفی |
نمی دونم چرا اینقدر سخت می گیری همه چیز
ریلکس تر از این باش
هیچ اتفاق نیافتاده است
هیچ
همه چیز سر جایش است
من
تو
باور کن![]()
2 نوشته شده در تاریخ چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 توسط علی سیفی |
سلام!
من همیشه دلم میخواست یا پولدار بشم یا بمیرم
نه بمیرمااا زود پولدار بشم
پول خودم !
پولی که خودم در آورده باشم نه مال کسی
همه ی توهم ها مال تو فیلم ها هست
این قد . . . .
فقط وقت خودم رو تلف کردم با توهم ها .
چی می شد آدم میخوابید فردا صبح بیدار میشد میدید که ییهو پولدار شده
خدایا کمکم کن که زود پولدار بشم
خدایا به امید خودت
خدایا هرچی خودت خیر و صلاح میدونی همون بشه
پی نوشت:یه روز میدم همه اونائی که مسخرم کردن بخورنش با طعم توت فرنگی
پی نوشت 2: خودم خوب میدونم که پول خوشبختی نمیاره ولی حلال مشکلات هست تو این زمونه !!! می نه ؟
2 نوشته شده در تاریخ شنبه دوم شهریور 1387 توسط علی سیفی |
ديگه اونقدر رو خودم كار كردم كه ديگه كسي ازم
س و ا س ت ف ا د ه
نكنه
كينه اي نيستم
فقط ميخوام رفتارش رو جبران كنم !!!
پي نوشت: روشي نوين در ارائه ي خدمات كينه توزي. . . .
2 نوشته شده در تاریخ شنبه نوزدهم مرداد 1387 توسط علی سیفی |
خواهش ميكنم فرق نگاه و با توهم بفهميد
من خودم استاد توهم هستم.
نميخوام گول توهم كسي رو بخودم
به وقل معروف يه پوكر باز قهار همیشه منتظر یه بلف از طرف مقابل هست/ پس گول اين چيزا رو نميخواره!!!
هر لحظه منتظر . . .
منم يه توهم باز قهارم پس نبايد گول نگاههاي توهمي رو بخورم
پي نوشت:ما ديگه اينيمااا
پي نوشت 2:قام قام قام قام قام . . . . . .
2 نوشته شده در تاریخ پنجشنبه دهم مرداد 1387 توسط علی سیفی |
هيچكس تنهائيم را حس نكرد.
پي نوشت: هيچكس تنها نيست . . . .
2 نوشته شده در تاریخ سه شنبه هشتم مرداد 1387 توسط علی سیفی |
خيلي اعصابم خورده
يه روز مياد كه ميدم همتون ب؟ورينش
نوش جاااان
اصلن هيچي مهم ني
به ؟ شريفم
فقط
ص
ب
ر
ك
ن
ي
د
Please Wait
پي نوشت:ص ب ر ك ن ي د د ي ر ن ي س ت ! ! !
پي نوشت:تصحيح شد.
2 نوشته شده در تاریخ شنبه پنجم مرداد 1387 توسط علی سیفی |
هنوز مزه لبات رو لبامه!
2 نوشته شده در تاریخ جمعه چهارم مرداد 1387 توسط علی سیفی |
از جوجه تيغي کوچولو پرسيدم بزرگ ترين آرزوت چيه؟ معصومانه نگاهم کرد و گفت: بغلم مي کني؟![]()
پی نوشت:قدیمی بود ولی این سبک جالب بود برام
پی نوشت : قدیمی بود؟ خوب اصلا به تو چه!!!![]()
2 نوشته شده در تاریخ جمعه چهارم مرداد 1387 توسط علی سیفی |
تو بین عشق من با یه عشق تازه تری
شاید آسون تره از عشق من تو بگذری
اسمم تکراریه رو رنگ آواز صدات
غرورو عشقمو له کردی زیر پات
یه راه تازه تر توی عشق تو باز شده
چپ یا راست هی میری
چون عشق تو دوتا شده
فکر کردی نباشی واسه من سخته این زندگی
راهت رو عوض کن نمیخوام چیزی بگی
تو که از این شاخه به اون شاخه میپری
رفتی دلت رو آسون دادی به دیگری
تو که دل مارو به بیراهه کشوندی
همه غمهارو تو دل ما نشوندی
تو که واسه ما دیگه نمیخوای بمونی
منم نمیخوامت میخوام اینو بدونی
سر دوراهی میشینی تو دیوونه
دلت هرزه و دلت اینو میدونه
نمیدونم چطور تو حس من پیدا شدی
مثل یه غنچه ای توی قلب من وا شدی
میگفتی دل من تو زندون دل تو اسیره
هرجائی که باشی واسه عشقت میمیره
دنیای منو تو مثل قلبامون جدا بود
دل شکستن تو مثل دنیای خدا بود
صدای قلبم رو هدیه دادم تو شنفتی
تو نمیشنفتی باز اینم که دروغ میگفتی
تو اینو میدونی عاشق نگاتم
گم کردن چشمم از تو چشمونت گناهه
کاش میدونستم عشق منو تو از همون اول تا انتها یه اشتباهه
پی نوشت:همیشه دوست داشتم همه چیز برام اتفاقی ، اتفاق بیفته
پی نوشت2:همیشه دلم میخواسته کاری بکنم که دیگه فرصتی واسه برگردوندشم نداشته باشم که تاحالا هم همین کار رو کردم
پی نوشت3:ادامه کارم رو نمیدونم ؟!!!!
2 نوشته شده در تاریخ سه شنبه یکم مرداد 1387 توسط علی سیفی |
من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم
پی نوشت: بابا شل کن حالشو ببر!!!
2 نوشته شده در تاریخ یکشنبه سی ام تیر 1387 توسط علی سیفی |
نمیدونم چرا؟
ولی احساس میکنم حساس شدم
به همه چی
هر کی هر کاری که بکنه احساس میکنم
داره به شخصیتم توهین میکنه
شخصیتم رو زیر سوال میبره
همش از اونجا شروع شد
که از یه زن تو خیابون پرسیدم ساعت چنده؟
هدف واقعا ساعت بود
جوابم رو نداد و رفت.
شاید مقصر افراد جامعه باشن
ولی من احساس میکنم که بهم توهین شد
از اون روز به بعد اینطوری شدم
مردشورش رو ببرن
اه
من حال و حوصله ندارم بیشعور
شخصیت ندارید
تربیت ندارید
بلد نیسین محترمانه به کسی
حرفتون رو بزنین؟
دیگه نمیخوام خودم رو کوچیک کنم
اینطوری نبودماا
اصلا برام مهم نبود
شاید آدمای جدید ندیده بودم
یه دوست دارم میگه
مهم اینه آدم به هدفش برسه
یه 42% قبول دارم
50% قبول ندارم
بقیش هم بماند.
پی نوشت:دیگه شاید داره یه سری خصوصیات اخلاقیم عوض میشه!!!
پی نوشت2: بقیه نوشته ها آرشیو شدن.
2 نوشته شده در تاریخ شنبه بیست و نهم تیر 1387 توسط علی سیفی |
دیروز پلنگی پرویز بودیم
و کسان عاشق خال های ببریمان بودند
خال هایی که فرهنگ مشرقی را فریاد میزد
خال هایی که بوی فداکاری پهلوانان می داد
اما امروز گربه ای مریضیم
در گوشه ای از میان مشرق
گربه ای مریض که گه گاهی از روی نا توانی زوزه مبارز طلبی می کشد
معملم ادب میان کلاس
با گونه هایی بر افروخته
رگ بر آمده روی گردن
صدایی لرزان
فریاد می زند:
به ما مشرقی ها نمی سازد رنگ فرنگ
فرنگ نه تنها اروپای مستفرنگ هزار رنگ
بلکه هر بیگانه ی خوشرنگ رنگارنگ
که می زند بر جانمان تیر
آری شاید دلیل مریضی این پیر پلنگ
نساختن هوایی باشد که می آید از فرنگ
پی نوشت: از اینجا
2 نوشته شده در تاریخ جمعه بیست و هشتم تیر 1387 توسط علی سیفی |
هر وقت که دلم گرفته تنهای تنها بودم
2 نوشته شده در تاریخ پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 توسط علی سیفی |
من از ابهامات هیچی حالیم نمیشه
ولی از ابهامات خوشم میاد
اصن از چیزای عشق و عاشقی چیزی حالیم نمیشه
تو رابطه میدم تا اینکه بگیرم.
شاید هنوز موقعیتش جور نشده باشه
ولی به هر حال . . . .
پی نوشت:چطوری چه کاری بکنم که حالیم بشه؟
2 نوشته شده در تاریخ چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 توسط علی سیفی |
خیلی وقت تو دست و پام هست
شهوت یه بوس دارم
مواظب خودم نباشم تو یکی دیگه مواظب خودت باشاااااااا
پی نوشت: شهوته دیگه !!!
2 نوشته شده در تاریخ سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 توسط علی سیفی |
تصمیم گرفته بودم عوض بشم یعنی دیگه اون آرمین نیستم http://www.iranmatch.org/personality/index.php نتیجه تست من در ادامه مطلب
ولی امروز رفتم یه تست شخصیت شناسی دادم
خوشبختانه نتونستم با روحیات جدیدم آشنا بشم
یعنی ازشون حالم بهم خورد
ازشون منتفر شدم
آخه خیلی افکار پلیدی بودن
شاید هستن
ولی به ظاهر
باطن من یه چیزه دیگه بهم میگه
میگه تو نه آرمین هستی نه علی جدید
تو همون علی هستی
خدا کنه بتونم بمونم
به شما هم توصیه میکنم اگه نمیخواین از خودتون دور بشین امتحانش میارزه
مشاور
(تاثیر پذیر، برون گرا، آرمان گرا، متفکر)
تو یک تیپ "مشاور" هستی. بعضی ها فکر می کنند که تو قوی ترین و با نفوذترین شخصیت، در بین مردم هستی. البته این گروه اشتباه می کنند.
واقعیت این است که تو نمی خواهی دیدگاهها و اعتقادات شخصی خود را به دیگران تحمیل کنی. با این حال تو برون گرا و باهوشی و دوست داری خودت را درگیر مسائل دیگران کنی. بنابر این با دانشی که داری، به بقیه کمک می کنی.
تو دقیقاً مصداق این اصطلاح هستی که می گویند "معلّمها در عین حال دانش آموز هم هستند" و به همان اندازه که دوست داری یاد بدهی، دوست داری که یاد هم بگیری و این موضوع تو را راضی می کند.
تو تنها و بیکس نخواهی مرد، امّا هرچه بیشتر به پایان عمرت نزدیک می شوی، بیشتر در خودت فرو می روی و به این فکر می کنی که آیا زندگیت کلّاً معنی و هدفی داشته؟ این حالت ممکن است ده ها سال طول بکشد. ضمناً تو به احتمال زیاد بعد از همسرت خواهی مرد.
2 نوشته شده در تاریخ دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 توسط علی سیفی |
دلم یه اتاق میخوات رو به کوچه
یه خونه قدیمی
با آدمای قدیمی
دلم میخوات وقتی پنجره اناقم رو باز میکنم یه بوی خوشمزه بیاد زیر دماقم و حال کنم
یه دختر همسایه داشته باشیم
تو فکرش باشم
بدونم بهش نمیرسم
الکی دل خودم رو خوش کنم
فقط الکی
اون طرف تر یه زن بیوه(سلام چطوری؟)
اون طرف تر هم ............
ولی میدونم هیچ وقت همچین خونه ای گیرم نمیاد؟؟؟
و نخواهد آمد/.
پی نوشت: همش کس شعری بیش نبود.
پی نوشت 2: همش توهمی بیش نبود.
یه در ضمن هم ضمیمه اش بکنم که من واسه خودم مینویسم پس از کامنت های خیلی وب قشنگی داری واسه من استفاده نکن چون اصن خوشم نمیاد در ضمن بخون نظر بده واسه من مهم اینه چون از اونائی که میخوان الکی آمار وبشون رو ببرن بالا حالم به هم میخوره.
2 نوشته شده در تاریخ یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 توسط علی سیفی |
دیگه حال و حوصله کتاب خوندن ندارم
دیگه برنامه هام رو روال قبل پیش نمیره
من که تا ساعت سه و چهار صبح بیدار میموندم کتاب میخوندم،الان فقط بیدار میمونم ولی چشمام نمیبینه ، خیلی خسته شدن
ولی مهم نیس
به درک واسل شد.
ولی سعی میکنم که بتونم دوباره کتاب خودن رو شروع کنم.شاید دلیل ندارم واسه خوندنشون/.
پی نوشت: البته حوصله ی خیلی هارو ندارم ، هرطور که رفتار میکنم نمیدونم چرا اینقده خرن که نمی فهمن آخه الاغای عزیز چطوری حالیتون کنم به من فعلا نزدیک نشین؟ فعلا حال و حوصله محبت و واسه کسی کاری انجام دادن ندارم /. دیگه نمیخوام یه وسیله باشم به قول مامی یه نوار بهداشتی مچاله شده !!!!!!!!!!!!!! . . . . . . . . .
2 نوشته شده در تاریخ جمعه بیست و یکم تیر 1387 توسط علی سیفی |
تو فقط رفتی که رفته باشی
پ ن:چقدر میخوات آدم لاشی باشه
پ ن2:دیگه ک.ر هیشکی تو زندگیم رو نمیخورم.
پ ن3:چرا همیشه من باید همه جا حاضر باشم؟دیکه مهم نی به آقای شریف
پ ن4:خوش به حالشون!!!
2 نوشته شده در تاریخ چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 توسط علی سیفی |
نمیخوام اینجارو بکنم مثله یه خونه شخصی ولی من خودم رو خیلی دوست دارم و حلال نمیکنم کسائی که باعث شدن من از دوتا نخ مو سفید برسه به هشت تا!!!!![]()
پی نوشت: تازه من بی خیالی رو پیشه کردم شده این، خدا به داد اونئی برسه که .....
2 نوشته شده در تاریخ یکشنبه شانزدهم تیر 1387 توسط علی سیفی |
هیچی بیشتر از منتظر موندن اعصابم رو خورد نمیکنه اما متاسفانه من دیگه منتظر کسی نیستم!!!
2 نوشته شده در تاریخ شنبه پانزدهم تیر 1387 توسط علی سیفی |
این چند مدت خیلی سرم درد میکنه!!!
سردردهای مزخرف!!!!
منی که سالی به عمری قرص نمیخوردم حالا شده کار هرروزم!!!!
پی نوشت:شاید؟
2 نوشته شده در تاریخ شنبه پانزدهم تیر 1387 توسط علی سیفی |
تو این مدت همه عوض شدن اونی که عوض نشده حالا یا از رو سادگی یا یه رنگی فقط منم
2 نوشته شده در تاریخ پنجشنبه سی ام خرداد 1387 توسط علی سیفی |
هميشه مثل روباه مكار باش!
هميشه مثل مار ساكت باش!
هميشه مثل كبوتر مظلوم باش!
2 نوشته شده در تاریخ یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 توسط علی سیفی |
مگه من چند سال تو این دنیا میخوام عمر میکنم که بخوام منت این آدما رو بکشم؟
.
.
.
.
پی نوشت: کون لق همتون
2 نوشته شده در تاریخ پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 توسط علی سیفی |



